راز زندگی

من کودکی را دیدم که به خوشحالی دانه گندم به کبوتر می داد و عشق را در چشمان چشمان سرخ کبوتر می‌‌شد خواند و مهربانی را در دل ساده کودک می‌شد دید.

 من کودکی را دیدم که به نادانی تکه سنگ به کبوتر می‌زد و ترس را در پرواز کبوتر می‌شد خواند و تنفر را در نگاه بی‌رحم کبوتر می‌شد.

من جوانی را دیدم که به لذت شاخه‌ای گل به یتیمی بخشید و شادمانی را در چهره گلگون یتیم می‌شد خواند و خشنودی را در چهره جوان می‌شد دید.

من جوانی را دیدم که به خشم سیلی گرمی به یتیمی می‌زد و هراس را در قدم‌های لرزان یتیم می‌شد خواند و سایه‌های ظلم را در دستان جوان می‌شد دید.

من پیری را دییدم که به هنگام وداع از دنیا فکر آرامی داشت و نگاهش در پی چیزی پرنور آسمان را می‌کاوید

من پیری ر ادیدم که به هنگام وداع از دنیا از درون می‌رنجید و نگاه تلخش " یک فرصت" گدایی می‌کرد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 0 نظر / 8 بازدید