داستان روز والنتاین

این داستان را حتماًبخوانید.

او پسری کوچک و خجالتی بود که بچه های کلاس اول علاقه‌ای زیادی به او نداشتند. در حالی که رو والنتاین نزدیک بود او از مادرش درخواست کرد تا یک روز غروب بنشیند و اسم همه‌‌ی بچه های کلاس را بنویسد تا او برای هر یک از آنها هدیه  ای درست کند. مادرش از این درخواست او خوشحال شد. او اسم هر یک از بچه ها را به خاطر می آورد آن را با صدای بلند می گفت و مادرش اسم ها را روی تکه ای کاغذ می نوشت. او بی نهایت نگران بود که مبادا اسم کسی را فراموش کند.

آرمد با فهرستی از هدیه های والنتاین که باید آماده می شد با قیچی،مداد شمعی و چسب کار می کرد. او به شیوه ای دقیق،خوش ساخت و با زحمت تلاش می کرد.  وقتی کار هر یک از هدیه ها به پایان رسید کرد و می دید که او با دشواری از آنها نسخه  وقتی همه هدیه ها روی هم انباشته شدند او راضی و خشنود به نظر می رسید.

در این زمان مادرش نگران شد که آیا بچه های دیگر نیز برای او هدیه ای تهیه کرده اند. هر روز بعد از ظهر او  چنان با عجله و با سرعت به خانه می آمد تا به کارش ادامه دهد که به نظر می رسید بچه های دیگر که در خیابان بازی می کنند روی هم رفته وجودش را فراموش کرده بودند. چقدر بد می شد اگر او با 37 هدیه ی سرشار از عشق و محبت، سرزده به مهمانی می رفت و می دید که هیچ یک از بچه ها او را به یاد نداشته اند تا هدیه ای برایش تهیه کنند. مادرش طبیعی ترین نقش یک مارد را پذیرفت، این که صبورانه منتظر باشد.

سرانجام روز والنتاین فرا رسید و مادر او را می دید که از خیابان پوشیده از برف کشان کشان پائین می رود در حالی که یک جعبه پر از شیرینی های به شکل قلب در یک دستش بود و با دست دیگرش ساکی را ک 37 هدیه ی فوق العاده ساخته ی خودش در آن قرار داشت محکم چسبیده بود. او پسرش را با قلبی سوزان نگاه می کرد و در دل دعا کرئ:

" خدایا لطفاً چند هدیه را هم نصیب او کن."

آن روز بعداز ظهر ماد آرمد ظاهراً کار می کرد اما دلش در مدرسه بود. ساعت سه و نیم بافتی اش را برداشت و روی یک صندلی مقابل پنجره نشست تا چشم اندار کاملی از خیابان را پیش رو اشته باشد.

سرانجام آرمد تنها از انتهای خیابان ظاهر شد. قلب مادرش فرو ریخت. در حالی که آدرمد به سمت بالای خیابان می امد گاهی اوقات در اثر وزش شدید باد چند قدم به عقب بر می گشت. مادر، چشم هایش را جمع کرد تا صورت او را با دقت ببیند.

وقتی به مسیر وردی منزل وارد شد مادرش به خوبی او را دید. یک هدیه ی والنتاین در دستکش قرمز رنگ و کوچکش قراراداشت. فقط یک هدیه. بعد از تمام کارهایی که با زحمت انجام داده بود و احتمالاً این هدیه نیز از طرف معلم بود. بافتنی در مقابل چشمان مادر آرمد تیره و تار شد.

او کارش را روی زمین گذاشت و دفت تا در مقابل د آرمد را ببیند. مادر گفت" چه گونه های سرخی؟ بیا اینجا تا شال گردنت را بردارم. شیرینی ها خوشمزه بود؟

آرمد با صورتی که از خوشحالی می درخشید رو به مادرش کرد و گفت" می دونی چی شد؟

من حتی یک نفر را هم فراموش نکرده بودم. حتی یک نفر.

/ 3 نظر / 132 بازدید
پریا

binazir boud... binazir... mamnoun

مریم

سلام ممنون که من و لینک کردی[گل] من همین الان تو رو به همون اسمی که گفتی لینک کردم عزیزم[لبخند] راستی داستان خیلی قشنگی بود.عالی بود [خداحافظ]

بی تا

وبلاگت رو دوست می دارم آیا تو نیز...