سعی کنید تا افکارتان را حول ایدههای آرامش و موفقیت و خوشبختی متمرکز سازید و این را جزئی از وجود خود سازید. آیا تاکنون به این مسئله فکر کردهاید که میتوان به چیزهای خوب هم معتاد شد. حالت روحی مسلط بر شما، کلیه اعمال و رفتارتان را تحت سلطه خود در میآورد و در نتیجه هیچ چیز قادر نخواهد بود در آن نفوذ کند مگر آنکه خود خواسته باشید پس هر چه ر اکه خوب است دوست داشته باشید.
شاید در بسیاری از مطالب روانشناسی خوانده اید که هر کس دنیا ر ا از چشم خود میبیند و سادهتر آنکه هر کس میتواند دنیای خود را بمیل خود بسازد. در واقع دنیایی که شما در آن زندگی میکنید دنیایی است ذهنی و ساخته و پرداخته اندیشه و باورها و برداشتهای شما. اگر زندگی را با بینش صحیح بنگرید و ایدهها و افکارتان درست و منطقی و معقولانه است یقیناً خواهید توانست بر واکنش های عاطفی و هیجانات خود مسلط شوید و به آرامش باطنی برسید.
به این حقیقت دست یابید که خوشبختی مخلوق فکر و اندیشه خود شخص است و برای خوشبخت شدن خواست و اراده قلبی انسان نقش مهمی ایفا میکند.
اگر زمانی برای جرئت کردن وجود داشت
که تفاوت ایجاد کنی، که کار ارزشمندی انجام دهی،
آن زمان همین لحظه کنونی است.
خوش باش، تا اعماق برو، وسیع باش و خوابهای بزرگ ببین.
بدان که کارهای ارزشمند به ندرت آسان هستند.
روزهای بد هم در کارند.
روزهایی که می خواهی برگردی رخت ببندی و تسلیم شوی.
اما از سعی کردن هراسی به دل راه مده
مداومت کن.
زیرا با یک ایده خوب، یک عزم راسخ
می توانی کارهای بزرگ انجام بدهی
بگذار که غریزه، شعور و دلت راهنمای تو باشد.
اعتماد کن.
قدرت کم نظیر ذهن را باور کن.
می توانی با کارت تفاوتی ایجاد کنی.
می تـوانی سخت کوش و پرتلاش باشی.
می توانی بخندی و امیدوار باشی.
شروع کاری تازه، امید برای کارهای بزرگ
همه چیز امکان پذیر است.
انسان با معرفتی که بر نفس خویش تسلط پیدا میکند قادر خواهد بود با بالهای تفکر مثبت خود به پرواز درآید و از سر توفانها و تندبادهای ذهنی بگذرد و به جایی برود که آرامش و خوشی و تندرستی و قدرت حکمفرمایی میکند. بخاطر بیاورید که ابداً مجبور نیستید که در دنیایی پر از مصیبت و بیماری و تنش و تشویش و ترس زندگی کنید. حق انتخاب با شماست. هر کس زندگی مورد علاقه خود را انتخاب میکند و بنابراین نبایستی گله مند باشد و گناه را به گردن دیگران بیندازد. آدمی از قدرت تخیل بیپایانی برخوردار است و میتواند هدفهای خود را انتخاب کند و بدان برسد و آرزوهای خود را برآورده کند. آنها را به ضمیر باطن بسپارید و عملی شدن رویاهای خود را شاهد گردید مشروط بر اینکه خواست ها و سوداهایتان و اعمالتان مثبت و سازنده باشد.
اگر به افرادی که در هر زمینه ای موفق شده اند بنگرید میبینید که آنان لزوماً بهتر باهوش تر و سریع تر و قوی تر از دیگران نبودهاند بلکه پشتکار بیشتری داشته اند.
چه بهتر است که از سر گرفتن، چیزی را نبخشید.
در دست انسان چیزی نیست جز آنچه خود برای آن کوشیده است.
اتفاقات خوبی در انتظار توست.
بدان که تو هرگز از دید خدا پنهان نیستی پس بنگر که چگونه هستی؟
برای کشف اقیانوس ها باید شهامت ترک ساحل آرام خود را داشته باشید.
هر کس بداند به چه کاری علاقمند است و به دنبال همان برود یقیناً کار عاقلانهای کرده است.
ما پیوسته با موقعیتهای بزرگی روبرو میشویم که زیرکانه خود را در قالب مشکلات لاینحل از ما پنهان میکند.
از خودتان تصویر خوبی در ذهن داشته باشید.
اگر گویی که بتوانم قدم در نه که بتوانی وگر گویی که نتوانم برو بنشین که نتوانی
نباید چنین پنداشت که با بهره گیری از توان خود به تنهایی قادر به انجام همه کار هستید. بدانید که نیروی مافوقی وجود دارد که از لطف آن بهره مند میشوید ولی باید صمیمانه این نیرو را خواست زیرا شما فقط موقعی آن را دریافت خواهید نمود که آن را خواسته باشید. تنها توسط خواستن است که درهای وجود خود را به روی آن باز میکنید. معنای آن این نیست که خدا منتظر میماند تا شما بخواهید، نه نباید تصور کرد که خدا محتکر است. نه، او همیشه در حال بخشیدن است و این ما هستیم که گاهی آن را دریافت نمی کنیم.
نتیجه فرایند خواستن، گشودن درهاست. بدون گشودن دری به سوی خداوند حتی نمیتوان درخواست خود را مطرح کرد. بنابراین باید دریچه دل خود را بگشایید. صمیمانه دعا کنید و همواره به آن نیروی برتر اعتماد داشته باشید. به خدا اعتماد کنید و از طریق دعا، به مراتب بیش از آنچه در خواب میشود دید، به دست خواهید آورد. بیایید به دعای صمیمانه ایمان آوریم.
نتیجه تلاش شخصی ما بسیار ناچیز است ولی آنچه که به یاری خدا به دست آوریم بسیار عظیم است. از اینکه به خدا پناه بیاوریم، چیزی را از دست نخواهیم داد.
به کارگیری اعتدال را بیاموزید به بیش از حد سخت گیر باشید نه بیش از حد سهل انگار
انرژی ات را صرف خرده گیری و شکوه نکن.
مهم تر از همه در رسیدن به اهدافتان شکیبا بودن است.
طبیعت هرگز خود را تکرار نمیکند. مشیت این بوده که متفاوت باشیم. اصلاً چرا باید شبیه هم باشیم.
امیدهای مبهم و اهداف نامعین ذهن را متقاعد نمیکند.
خداوند از آنچه به او محول کرده اید مراقبت خواهد کرد.
انضباط و تعهد یعنی رها کردن لذتهای زودگذر امروز برای خوشیهای پایدار فردا
نباید بخواهیم آرامش ذهنمان را با عوض کردن دیگران بدست آوریم.
آنچه را بتوانی در جهان درونت ببینی، میتوانی در جهان بیرونت متجلی کنی.
از کارهای بزرگ نهراسید زیرا هر فعالیت بزرگی را می توان به فعالیتهای کوچکتری تقسیم کرد.
قدرتمندترین شکل بخشایش غیر مادی است.
در طبیعت همه مشاغل به طور یکسان دارای اهمیت هستند. هیچ کاری بالا و پایین تری وجود ندارد. از هر شغلی که احساس راحتی میکنید و آن را با نشاط انجام میدهید همان شغل شماست و اگر بدانید که همه کارها به طور یکسان خوب و سازنده هستند هر کاری را با نشاط انجام خواهید داد. زمانی در انجام کارها نشاط خود را از دست میدهید که اهمیت آنها را درک نکنید و بخواهید در مقام مقایسه با کار دیگری برآیید. شما باید بدانید بسیاری از اصطلاحاتی که به عنوان مشاغل بد یا عالی و.. وجود دارند فاقد معنای حقیقی هستن. حتی در بدن هم هر عضوی کار مخصوص به خودش را انجام میدهد که دارای اهمیت خاصی است. این ما هستیم که در ذهنمان مراتب بالاتر و پایین تر را برای هر چیر ایجاد می کنیم. دنیا به همه آنها نیاز دارد و همه کارها به طور یکسان خوب هستند. همه آنها را با شادی و نشاط انجام دهید.
اگر واقعاً میخواهید بر هر نوع احساس منفی غلبه کنید به مردمی فکر کنید که به اندازه شما سعادتمند نیستند. بسیاری از مردم مجبورند برای گذراندن زندگی به مراتب تلاشی بیش از شما داشته باشند. وقتی این موضوع را در نظر بگیرید احساس خواهید کرد با توجه به امکاناتی که در اختیار دارید خیلی هم خوشتخت هستید. به یاد داشته باشید که در نهایت فقط یک منشاء و یک نیرو در سراسر عالم هستی وجو دارد اگر کاملاً به آن اعتقاد داشته باشید و آنچه که از دست شما برمیآید برای نزدیکی به او انجام دهید کمک، نیرو و شهامت هم از راه میرسد و همه امور رو به راه میشوند زیرا خدا از همه مردم و همه چیز مراقبت میکند. زندگی باید همراه با تلاش و سازندگی باشد. بدون تلاش، زندگی ملال آور و خسته کننده میشود. فقط در شرایط کوشش و تلاش است که می توان آموخت. هر گز امید را از دست ندهید. اگر ذهن قوی باشد هر چیزی را میتوان به دست آورد.
اگر به انداز کافی قوی باشید، همه آن گرایشات منحرف قبلی را کنار زده فصل جدیدی را در زندگی تان آغاز می کنید. شما حاکم بر سرنوشت خود هستید. میتوانید آن را بسازید، می توانید آن را از بین ببرید و یا یا آ نرا به صورت متفاوتی تغییر دهید. هرگز، واقعاً هرگز از محیط یا دیگران گله نکنید. این گونه توجیهات را از ذهن خود برون بریزید که: بله پدرم عادت داشت که این کار را بکند. یا مادرم و... به همین دلیل من امروز اینگونه هستم.
بدانید و باور داشته باشید که اگر آنها به آن طریق عمل می کرده اند متناسب با سطح دانش و آگاهی آن روز آنان بوده است و دلیلی ندارد که شما در شرایط امروز، اعمال و کردارتان را با پندارهای کهنه و نامناسب توجیه کنید. همیشه از طبیعت یا استعداد واقعی خودتان برای انجام کارهای نیکی که برای کل بشریت سودمند است استفاده نمایید. بهره و فایده اعمال و کردار شما نباید منحصر به خودتان باشد. همیشه گسترده و بزرگ فکر کنید. برای همین است که همیشه این دعا را می خوانیم: خدایا همه را حوشبخت کن" وقتی به همه فکر می کنید این دعا خود به خود شما را هم که جزء کوچکی از همه هستید در بر می گیرد.
این داستان را حتماًبخوانید.
او پسری کوچک و خجالتی بود که بچه های کلاس اول علاقهای زیادی به او نداشتند. در حالی که رو والنتاین نزدیک بود او از مادرش درخواست کرد تا یک روز غروب بنشیند و اسم همهی بچه های کلاس را بنویسد تا او برای هر یک از آنها هدیه ای درست کند. مادرش از این درخواست او خوشحال شد. او اسم هر یک از بچه ها را به خاطر می آورد آن را با صدای بلند می گفت و مادرش اسم ها را روی تکه ای کاغذ می نوشت. او بی نهایت نگران بود که مبادا اسم کسی را فراموش کند.
آرمد با فهرستی از هدیه های والنتاین که باید آماده می شد با قیچی،مداد شمعی و چسب کار می کرد. او به شیوه ای دقیق،خوش ساخت و با زحمت تلاش می کرد. وقتی کار هر یک از هدیه ها به پایان رسید کرد و می دید که او با دشواری از آنها نسخه وقتی همه هدیه ها روی هم انباشته شدند او راضی و خشنود به نظر می رسید.
در این زمان مادرش نگران شد که آیا بچه های دیگر نیز برای او هدیه ای تهیه کرده اند. هر روز بعد از ظهر او چنان با عجله و با سرعت به خانه می آمد تا به کارش ادامه دهد که به نظر می رسید بچه های دیگر که در خیابان بازی می کنند روی هم رفته وجودش را فراموش کرده بودند. چقدر بد می شد اگر او با 37 هدیه ی سرشار از عشق و محبت، سرزده به مهمانی می رفت و می دید که هیچ یک از بچه ها او را به یاد نداشته اند تا هدیه ای برایش تهیه کنند. مادرش طبیعی ترین نقش یک مارد را پذیرفت، این که صبورانه منتظر باشد.
سرانجام روز والنتاین فرا رسید و مادر او را می دید که از خیابان پوشیده از برف کشان کشان پائین می رود در حالی که یک جعبه پر از شیرینی های به شکل قلب در یک دستش بود و با دست دیگرش ساکی را ک 37 هدیه ی فوق العاده ساخته ی خودش در آن قرار داشت محکم چسبیده بود. او پسرش را با قلبی سوزان نگاه می کرد و در دل دعا کرئ:
" خدایا لطفاً چند هدیه را هم نصیب او کن."
آن روز بعداز ظهر ماد آرمد ظاهراً کار می کرد اما دلش در مدرسه بود. ساعت سه و نیم بافتی اش را برداشت و روی یک صندلی مقابل پنجره نشست تا چشم اندار کاملی از خیابان را پیش رو اشته باشد.
سرانجام آرمد تنها از انتهای خیابان ظاهر شد. قلب مادرش فرو ریخت. در حالی که آدرمد به سمت بالای خیابان می امد گاهی اوقات در اثر وزش شدید باد چند قدم به عقب بر می گشت. مادر، چشم هایش را جمع کرد تا صورت او را با دقت ببیند.
وقتی به مسیر وردی منزل وارد شد مادرش به خوبی او را دید. یک هدیه ی والنتاین در دستکش قرمز رنگ و کوچکش قراراداشت. فقط یک هدیه. بعد از تمام کارهایی که با زحمت انجام داده بود و احتمالاً این هدیه نیز از طرف معلم بود. بافتنی در مقابل چشمان مادر آرمد تیره و تار شد.
او کارش را روی زمین گذاشت و دفت تا در مقابل د آرمد را ببیند. مادر گفت" چه گونه های سرخی؟ بیا اینجا تا شال گردنت را بردارم. شیرینی ها خوشمزه بود؟
آرمد با صورتی که از خوشحالی می درخشید رو به مادرش کرد و گفت" می دونی چی شد؟
من حتی یک نفر را هم فراموش نکرده بودم. حتی یک نفر.